شب که سیاهی اش را بر تمام پیکرم می اندازد
من در اضطرابی گنگ گم میشوم ...
نگو که شب را نمی شناسم ... دیر زمانی ست که شب در من حلول کرده ،
از همان دم که من به اشتباه ماه را در اسارت زنجیری به خانه ات آوردم و تو را روانه آسمان کردم .
و چه عبث می پنداشتم که تو در حوالی خانه ی خدا سکنی گزیدی !
و همان لحظه که نردبان خدا کج شد و ماه افتاد ،
و تو درست فرود آمدی در من .
انگار که خدا تو را از آسمان برایم فرستاد !
حالا بتاب ماهکم ...برای یک بار هم که شده تو بتاب در من .
من از تازیانه های شب بر پیکر احساسم وحشت دارم !
نگاه کن ...
چه بی مهابا بال می زنم ،
برای پرواز در این نیمه شب دهشتناک !
من راه را گم کرده ام ...
فانوس این قصه انگار با هیچ شعله ای روشن نمیشود .
پلکهایم سنگین می شوند ...خواب را سرمه ی چشمان همیشه مستم کن ،
تا شاید امشب رویای عشق در زیر نور ماه از آنِ من باشد ...
من همان نقطه ی کوچکی هستم که انگار از سر انگشتان خدا افتاده ام ...
گم شد ه ام در راه ...تو بتاب در من ...تو بتاب بر من ...
پ.ن :
۱.سایت جایزه ادبی ایران به روز شد .
۲.خوشحال میشم زین پس نوشته های من و بقیه دوستان رو هم تو این سایت بخونید .