
بهار که بیاید،
شکوفه می شوم
آرام آرام سُر می خورم
روی قرص ماه صورتت
بهار که بیاید،
دلتنگی هایم را جمع می کنم
حتی دلتنگی آن ماهی کوچک اسیر تنگ بلور را ،
که سالها در حسرت نوشیدن جرعه ای از دریا
جان داد .
بهار که بیاید ،
به ستاره ها سپرده ام
که آمدنت را
روی ابری با نسیمی از مشرقی ترین نقطه ی دلم
نوید بدهند .
بهار که بیاید ،
سیاهیِ شبِ چشمانم را عیدی می دهم
بهار که بیاید ،
اندوه چشمانت را به من عیدی می دهی ؟
بهار که بیاید ،
نه آن هفت سین را می خواهم .
نه سیزده خوش یُمنش را !
سیب سرخ صورتت کافیست !
بهار که بیاید ،
ماندن را طاقتی نیست
باید باور کنم
هر آمدنی نرسیدن است و
هر رفتنی عین رسیدن
دیگر فرقی نمی کند
که هفت روزِ هفته را
به انتظار نسیمی از آمدنت بنشینم یا سی روزِ ماه را یا دوازده ماه سال را !
من آبستن تمام انتظارهای جهان خواهم بود ...
بهار که بیاید ،
باز خواهم گشت
آنجا که دلم جا ماند ...!

پ.ن : به کودکی شباهت دارم که تازه چشم به دنیا گشوده ،
بیا و " تو " بهار را در گوشم اقامه کن ...
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|
