تبليغاتX
جیـــــ غ بنفـ ـش

جیـــــ غ بنفـ ـش

من لکنت ِ تکرار ِ هر روزه ی ِ عشق ِ تو ام

...

 حراج می کنند دل ات را ،  آتش به مال ات می زنند ، به عاشقی ات می خندند ،  و تو غنیمت می شماری ، اگر چار دیواری ای که یک دیوارش رو به شما باز است را ، پیدا کنی و میزبان  شوی عابرانی را که رج به رج تحمل ات کردند / سلام را می گذاری برای پایان که خداحافظی را قلم نزنی /  بعد آغاز می کنی شکوفایی یک طبع بی قرار را ، و هی رشته طویل افکارت را می چینی تا از سقف این خانه تجاوز نکند !  

  سیصد و شصت و پنج روز سهم کمی نبود / می شد هیجان کودکی باشی که از اشتیاق ِ درک ِ نابالغ ِ  یافتن قلب ماهی روی جغرافیای تن اش / تا خود ِ 13 ( که به در نشد هرگز و تنها در به در کرد ) ، فقط پشت پلک هاش را پولک و فلس ماهی سرمه می کشید تا خوابش ببرد   / می شد ابرهای بکر را از صحت بوسه و باران آبستن کرد و تا هزاره های دور پیراهن دریا را گریست/ که در تقدیر ما انجماد بوسه های عقیم حتمی بود.

 بهار دیگری در راه است / دیگر ندامت چیدن گلی با من نیست /  من اما از چکامه های ماسیده بر منقار کلاغ ها می ترسم / و هوای تکلم مردی از تبار شعر را دارم ... / حدیث تکرار نمی گویم / آنسوی پرچین های مرطوب از خنکای عطر باران / با شکوفه های نارنج آشتی می کنم / به باغبان ِ در خواب مانده / نشان می دهم که باغ های نارنج ِ ده قصرالدشت ، تمام بهار نارنج هاشان را با جیب هام قسمت کردند ...

 به سکوت پشت میکنم / به ستاره سلام می کنم / از گردش فلک / پس کی می رسد بهار را می پرسم / می خواهم ته مانده ی  این زمستان تب کرده ، که اولین بشارت صبح است را بخندم ، تا اواخر اردی بهشت / نگران نیستم اگر کبودی ِ این زمستان دخل احساسم را بیاورد / که من چرخ احساسم را زنجیر چرخ بسته ام که مصون بماند از این لغزش های نا به هنگام ! / زمستان گناه بی توبه ای بود که باید به نفع بهار خود را کنار بکشد / تا من اندکی باور کنم که عمارت سرد و بی روح باغ ارم هم پس از سالیانی شبیه پسته های خندان دارد می خندد / هان...  گفتم خنده ، یاد سیب دهان شما افتادم / دارم شبیه لبخند شما می شوم / در نازکی ِ خیال مخملی تان / دارم با سر انگشتم بال پروانه را شانه می کنم / اصلا همه پروانه ها به دوش من / پیله تنیدن به انتظار بهار تا کی ؟!

باید زدود هر غباری را که از تو به غرور آینه جراحت وارد می کند / باید از تصادم تو با آینه / زلالیت باشد و انعکاس / باید  به ارسی ها تکه ای ابر تعارف کرد / باید چشم پنجره به بهار خند ِ تو خوش باشد / باید ترنم صداقت باران را به شکوفه های بادام پاشید / باید این روح زنگار گرفته را شفافیتی بخشید و افکار دلمه بسته شده ی محال را به حقیقت پیوند داد .

و خورشید مشاطه گر خوبی ست اگر شب را در گنجه ی اسرارش ، برای دل خوشی ما پنهان کند / و ما از حصار ِ شب های بی ماه / نقبی بزنیم به فردا و بامدادان / و بزدایی غبار از خاطره های محبوس در قاب های محکوم به دیوار را / باید آذین بست و بر بط زن هر کوی و دیاری بود / که بهار ، مسافر در راه مانده ی این زمهریر است که تقویم را از صفر رقم میزند و طعم ملس ِ بوسه های ِ توت فرنگی اش - که حول حالنا و احوالنا ! - یادی از خود خداست بر سر سفره های ما .

تا سلامی دیگر / سلام !

+ ما یاد ایام می کنیم با این شعرمان " بهار را لای ٍ کارت تبریکی برایت می فرستم ! " ، ما قرار بود برگردیم " آنجا که دلمان جا ماند "
ما اما صبوری کردیم ... " آنجا " را آوردند در محضر ٍ ما ! ما دیگر از تبار " آنجا " نیستیم ...
ما همین جاییم /  " روی همین صندلی " ای که نشسته ایم / ما از تبار اینجاییم و هیچ جا نیستیم ... ما حتی نمی دانیم دلمان در صدف کدام زبان بسته ای جا مانده است / که لال شده است ...لال ...لال ... لالایی اش را بگویید اگر بلد است / برای خودش بخواند ... من لکنت ِ تکرار ِ هر روزه ی ِ عشق ِ تو ام !
+ بهاریه ی جایزه ی ادبی ایران  هم با نسخه ی جدید ، به روز شد !


+ نوشته شده در 87/12/28 | ساعت22:0 | توسط فاطمه عباسی |