|
حراج می کنند دل ات را ، آتش به مال ات می زنند ، به عاشقی ات می خندند ، و تو غنیمت می شماری ، اگر چار دیواری ای که یک دیوارش رو به شما باز است را ، پیدا کنی و میزبان شوی عابرانی را که رج به رج تحمل ات کردند / سلام را می گذاری برای پایان که خداحافظی را قلم نزنی / بعد آغاز می کنی شکوفایی یک طبع بی قرار را ، و هی رشته طویل افکارت را می چینی تا از سقف این خانه تجاوز نکند ! سیصد و شصت و پنج روز سهم کمی نبود / می شد هیجان کودکی باشی که از اشتیاق ِ درک ِ نابالغ ِ یافتن قلب ماهی روی جغرافیای تن اش / تا خود ِ 13 ( که به در نشد هرگز و تنها در به در کرد ) ، فقط پشت پلک هاش را پولک و فلس ماهی سرمه می کشید تا خوابش ببرد / می شد ابرهای بکر را از صحت بوسه و باران آبستن کرد و تا هزاره های دور پیراهن دریا را گریست/ که در تقدیر ما انجماد بوسه های عقیم حتمی بود. بهار دیگری در راه است / دیگر ندامت چیدن گلی با من نیست / من اما از چکامه های ماسیده بر منقار کلاغ ها می ترسم / و هوای تکلم مردی از تبار شعر را دارم ... / حدیث تکرار نمی گویم / آنسوی پرچین های مرطوب از خنکای عطر باران / با شکوفه های نارنج آشتی می کنم / به باغبان ِ در خواب مانده / نشان می دهم که باغ های نارنج ِ ده قصرالدشت ، تمام بهار نارنج هاشان را با جیب هام قسمت کردند ... به سکوت پشت میکنم / به ستاره سلام می کنم / از گردش فلک / پس کی می رسد بهار را می پرسم / می خواهم ته مانده ی این زمستان تب کرده ، که اولین بشارت صبح است را بخندم ، تا اواخر اردی بهشت / نگران نیستم اگر کبودی ِ این زمستان دخل احساسم را بیاورد / که من چرخ احساسم را زنجیر چرخ بسته ام که مصون بماند از این لغزش های نا به هنگام ! / زمستان گناه بی توبه ای بود که باید به نفع بهار خود را کنار بکشد / تا من اندکی باور کنم که عمارت سرد و بی روح باغ ارم هم پس از سالیانی شبیه پسته های خندان دارد می خندد / هان... گفتم خنده ، یاد سیب دهان شما افتادم / دارم شبیه لبخند شما می شوم / در نازکی ِ خیال مخملی تان / دارم با سر انگشتم بال پروانه را شانه می کنم / اصلا همه پروانه ها به دوش من / پیله تنیدن به انتظار بهار تا کی ؟! باید زدود هر غباری را که از تو به غرور آینه جراحت وارد می کند / باید از تصادم تو با آینه / زلالیت باشد و انعکاس / باید به ارسی ها تکه ای ابر تعارف کرد / باید چشم پنجره به بهار خند ِ تو خوش باشد / باید ترنم صداقت باران را به شکوفه های بادام پاشید / باید این روح زنگار گرفته را شفافیتی بخشید و افکار دلمه بسته شده ی محال را به حقیقت پیوند داد . و خورشید مشاطه گر خوبی ست اگر شب را در گنجه ی اسرارش ، برای دل خوشی ما پنهان کند / و ما از حصار ِ شب های بی ماه / نقبی بزنیم به فردا و بامدادان / و بزدایی غبار از خاطره های محبوس در قاب های محکوم به دیوار را / باید آذین بست و بر بط زن هر کوی و دیاری بود / که بهار ، مسافر در راه مانده ی این زمهریر است که تقویم را از صفر رقم میزند و طعم ملس ِ بوسه های ِ توت فرنگی اش - که حول حالنا و احوالنا ! - یادی از خود خداست بر سر سفره های ما . تا سلامی دیگر / سلام ! + ما یاد ایام می کنیم با این شعرمان " بهار را لای ٍ کارت تبریکی برایت می فرستم ! " ، ما قرار بود برگردیم " آنجا که دلمان جا ماند " + نوشته شده در 87/12/28 | ساعت22:0 | توسط فاطمه عباسی
|
تشويش مسلماني اي مه تو كه را ماني من واله ي يزدانم ، در حلقه ي مردانم زين بيش نمي دانم ، اي مه تو كه را ماني صفحه نخست عناوين مطالب گذشته
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387
سبز آبی جایزه ادبی ایران حسین پناهی اسماعیل قربانی |