|
عمو عمو زنجیر باف ِ کودکی ها را فراموش کن که دروغی محض بود . که نه بابا آمد نه از آن نخودچی و کشمش هایش دهان گس و تلخ مزه مرا شیرین کرد ! مادر را که یادت هست ؟ ترسم از آن که سیب درخت جوانی اش را که خورده بود و قرار بود هیچ گاه پیر نشود را ، کرم آفت زده باشد ، تازگی ها خطوط در همی بر چهره و دست هاش میبینم . نکند می خواست دوباره ما را در باور های کودکانه مان خوش خیال باقی بگذارد ؟ آینه و شمعدان نیک اقبالی اش که ترک خورد دیگر چهره ی خودش را ندید ، تازگی ها به زلالیت و پاکی آینه قسم اش دادم و با آینه آشتی اش دادم که بی دروغ نشان می دهد هر آنچه بر ما رفته . اما شب ها میبینمش که مدام رو به آینه با خودش کلام مغموم و محزون فرهاد را زمزمه میکند : میبینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته می پرسم از خودم / این غریبه کیه از من چی میخواد ... میدانم و می دانی که به ارتفاع تمام این سالها میتواند لب به شکوه برد و حکایت کند از آنچه بر او رفت در تمام ِ این سالها ! حکایت کند اما نه شنیدن حکایت از نی به تعبیر آن حضرت ! که من فقط از نی صدای گریه هایش را شنیدم ! حالا سلام ! چه قدر دلم هوای نوشتن ات را کرده بود ، رویاهات عدل و میزان می آیند وسط مردمک چشمانم و تار و پود این دل رشته رشته را ریش تر می کنند ، رویاهات پر اند از ترانه و غزل و دلخوشی های شیرین آبنباتی ، همان کودکانه های پر تپش ات که برای آغوشم بزرگند و من رشک می برم به تو که نگاهت از پشت آن دریچه ی کوچک ِ خوشبختی از جنس فیروزهای ناب و خالص اند و سبز آبی هایی که وسعت شب لاجوردی را هم رنگ می کنند. من اما پرم از حسرت های و هراس های بنفش و پر تنش با نگاهی سرشاز از خواهش که مدام خانه خراب ام میکنند . رویاهای من در تاریکی آماج می روند که بادا باد ِ هر اتفاقی سرشان به جایی یا آستین کت کسی گیر کنند ! و عقوبت شان را می دانم که باید مثل آن روزها باشم که با گوشه ی روسری ام اشک هایم را ستردم و هیچ کس هم نفهمید . شاتر دوربین ات مگر چند بار بلد است نگاه پر از دلهره ی مرا و خیسی چشمان پر از گلایه ام را قاب کنند ؟ حالا بیا لبخند بزنیم و در عکس بخندیم . من و تو و کودک درونمان . بیا خراباتی تر از هر سیاه مستی به سلامتی شادی های نقلی مان لا جرعه سر بکشیم این قدح سکر آور را در این روزهای مانده به سعد و بوسه و باران و غزل که هی برویم سر در حافظیه جولان بدهیم که ما شاعریم ! میدانی برای حافظ شهرمان هر چه قدر شعر بگوییم میخندد ! و من میتوانم میان قهقه ی خنده های پر از تغزلش ، دغدغه های رنگین تو را ذهنیت ببخشم ، تو هم هق هق بی امان و لحن بغض های پر لکنت ام را از تلخ وا گویه های شاملو دریاب ! این رشته ای که آویزان است به گمانم صف رویاهای کودکی منند . میدانی چند تابستان ِ کودکی نکرده در تقویم ورق نخورده داریم ؟ حسابش دستت هست ؟ از کودکی های دست نخورده ام که فقط باور رنگین کمانش سهم چشم های نجیب ام بودند تنها دامنی پر چین به جا مانده که گاه گلهایش را گره می زنم تا هی دسته گل به آب ندهد که من کفاره ی گناهان کودکانه را بلد نیستم ادا کنم ! به انتهای این درد ِ دل نامه ی پر لکنت ام رسیدم . دیگر توان ادامه دادن حرکت انگشت های پوست بر استخوان رسیده ام روی این صفحه در من نیست که هی اشک شره کند و هی بغض زاده شود در گلو . این گلایه ها مثنوی هفتاد من کتاب است و سر دراز دارد ... میدانی زمستان می رود / رو سیاهی اش به زغال می ماند ! باید به خودش هم بگوییم ! دارم میروم به دیار پر خاطره / با نخلستان های سوخته / با هوای شرجی اش / تا آب تمام کارون را گریه کنم ، دلم برایت تنگ می شود . گناه اگر نباشد دوست دارم با لحن کودکانه ای زمزمه کنم " بوسِت دارم آقای داداش " تو هم آقا منش یک بوسه حرامم کنی ! قیامت قامت و قامت قیامت / قیامت کرده این قد و قامت + تقدیم به او که هم بغض ، در تمام این سالها با همدیگر درد را شناختیم ! + نوشته شده در 87/11/29 | ساعت19:41 | توسط فاطمه عباسی
ما به عصمت خاک رسیدیم + عکس : گلاره قیدی + نوشته شده در 87/11/23 | ساعت20:24 | توسط فاطمه عباسی
سراسیمه کلید را در قفل در چرخاند و در را محکم به هم کوبید و به پشت در تکیه داد . انگار که هراسیده باشد . انعکاس صدای دختر بچه های بازیگوش کوچه در گوشش دوباره پیچید :
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ... دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ... دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ... باز هم هراسید از صدا . دوان دوان به سمت دالان ورودی خانه رفت . لباس هاش را عوض کرد و یله داد روی تخت خواب . برای چند ثانیه ای چشم هاش را روی هم گذاشت و به اتفاقات روز فکر کرد و اینکه برای ادای نذرش در شاهچراغ که از ازدحام جمعیت شتر با بارش گم می شد و آخر کار هم دستش به ضریح نرسیده بود . چشم هاش را باز کرد سریع دفترچه یادداشت روزانه ش را برداشت ، خودکارش را پیدا نکرد ، از داخل جعبه لوازم آرایش مداد لبش رو برداشت و نوشت : " هرگز گمان مبر که جبر به اختیار است / تقدیر که گره خورد / با هیچ دندانی وا نمی شود " پکی به سیگاری که حالا روشن کرده بود زد و سعی کرد حواسش رو پرت نکند سمت صدای بچه ها . اما دوباره صدا در گوشش زمزمه کرد : [این دختره اینجا نشسته گریه می کنه /... دستمال ِ من زیر ... گم شده ... ] صداها کلافه اش کرده بود . نمایشنامه اتللو از شکسپیر را از داخل قفسه کتاب برداشت و مشغول خواندن شد تا خودش را سرگرم کند ، بعد از چند دقیقه کتاب را محکم به طرف آینه پرتاب کرد و با بغض ، زیر ِ لب گفت : لعنتی ، دستمال دزدمونا هم گم شده بود ! + دعوتنامه از طرف : امین ، به نوشتن ِ : مینیمالیست ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه ای ( با یه کم بالا و پایین ) + نوشته شده در 87/11/16 | ساعت0:14 | توسط فاطمه عباسی
|
تشويش مسلماني اي مه تو كه را ماني من واله ي يزدانم ، در حلقه ي مردانم زين بيش نمي دانم ، اي مه تو كه را ماني صفحه نخست عناوين مطالب گذشته
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387
سبز آبی جایزه ادبی ایران حسین پناهی اسماعیل قربانی |