تبليغاتX
جیـــــ غ بنفـ ـش

جیـــــ غ بنفـ ـش

من لکنت ِ تکرار ِ هر روزه ی ِ عشق ِ تو ام

 " اگر میبینید کسی کار بزرگی نمی کند ، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی ست "

...

 در این مدت نه چندان طولانی که بیشتر وبلاگ ها ، سایت ها ، مجلات و ... درمورد " کافه پیانو " نوشتند ، ما همچنان در حال خواندن لاک پشتی وار این رمان بودیم ! می گویم لاک پشتی وار چون رمان آنچنان غرقت نمی کنه که جذبش بشوی و نفهمی زمان چه جوری گذشت ... اما به قول دوستان انگار داری خاطرات خصوصی مردی رو میخونی که دفترچه خاطراتش رسیده به تو ، واسه همین  دوست داری تا آخرش رو بخونی .

از بین مجلات و روزنامه هایی که خریدم نقد این کتاب رو زیاد دیدم، اما هیچ کدامشون رو نخوندم و گذاشتم خودم به انتهای رمان برسم بعد شروع کنم به خوندن نظرات و انتقادات .

امروز داشتم مصاحبه ی مجله ی نسیم - شماره سی و سوم ، مهر 87 - با " فرهاد جعفری " - نویسنده ی رمان – رو میخوندم که خیلی جامع تر و جالب تر از نوشته هایی بود که تا به حال تو هر سایت و مجله ی و ...دیگری خونده بودم .

نویسنده با اینکه خیلی از مسائل رو بی پروا و جسورانه مطرح کرده  که " نظام اخلاقی جامعه ی ما توصیف آن را نمی پسندد " ! ، اولین سوالی که تو ذهن آدم جرقه می زنه اینه که چه جوری کتاب توانسته مجوز بگیره ؟ که به گفته ی خود جعفری به خاطر زیرکی نویسنده بوده !

ما باور کردیم ، شما هم این حرف رو باور کنید !

اینکه اعتماد به نفس نویسنده اینقدر بالاست که در جواب مصاحبه گر که می پرسه : کتاب های بعدی تان هم همین قدر پر فروش می شود ؟ جواب میده که : " حتی بیشتر ... " خیلی برام جالب بود .

بقیه دوستان همه چیز رو نوشتن و لزومی به ذکر دوباره ش توسط من نیست . اگر خودتون این رمان رو بخونید همه چی دستگیرتون میشه .

یه نکته میمونه اینجا و اون اینکه صفحه ی آخر رمان نویسنده نوشته که چه چیز باعث شده دوازدهم دی ماه سال 85 شروع به نوشتن این رمان و صبح سحر 13 بهمن همان سال هم تمامش کند  !

از نظر من  آخر رمان به خوبی تمام نشد و من با همه ی ارادتی که به این نویسنده ی عزیز دارم وقتی به آخر رمان رسیدم که خود نویسنده هم گفته تو چه مدت زمان کمی نوشته این رمان رو  یاد این بیت شعر افتادم :

چون قافیه تنگ آید / شاعر به جفنگ آید !

...

اینا رو نوشتم تا آخر سر برسم به اینکه - اگر فرهاد جعفری اینو میخوند خیلی خوب بود - دلم میخواد حالا که فرهاد جعفری هم اینقدر دلش میخواد یه " کافه پیانو " ی واقعی داشته باشه یه سر بیاد شیراز ِ ما این " کافه پیانو" ی واقع در خیابون ستارخان رو بخره تا ما هم از فردا بیایم بست بشینیم تو کافه ش ، نه اینکه مثلا بشم "صفورا " و هر هفته پرفورمانس داشته باشم و عین دیوونه ها کز کنم کنج قفس و اینکه بخوام رقیب " پری سیما " بشم یا باعث ناراحتی " گل گیسو " ، نه ، به خاطر اینکه با درآمدش - که من و دوستام قراره مشتریاش بشیم -  بتونه " یکی دو دست کت و شلوار تازه بخره که تویش احساس هویت کنه " !

به گفته ی نویسنده قسمت دوم " کافه پیانو " هم رو به اتمام هست و باید منتظر موند که قسمت دوم هم تعداد مخاطبانش اینقدر زیاد خواهد بود و به چاپ دهم خواهد رسید یا نه ؟!

+ جمله ی طلایی رمان رو هم فراموش نکنیم : " خوب نیست آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسک است ، دل ندارد و نمی تواند نفرینش کند ، از قضا آه شان خیلی هم دامنگیره !

+ اینکه رمان " کافه پیانو " با رمان " بیوتن " - رضا امیر خانی - در صدر پر فروش ترین ها بودند و رقابت زیادی هم داشتند حتما خوندنی هستن . یه سرچ بکنید ضرری نداره !


+ نوشته شده در 87/07/28 | ساعت19:38 | توسط فاطمه عباسی |


 ...

اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه ...
با اين همه اميد ِ قبولي
در امتحان ساده یِ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبی ِ تو بود
که من
بد شدم !

+ وقتي تو نيستي / نه هست هاي ما چونانکه بايدند/ نه باید ها ...
هر روز بي تو / روز مبادا است !
+ قیصر امین پور


+ نوشته شده در 87/07/07 | ساعت12:18 | توسط فاطمه عباسی


...

و من حوا بودم
وقتـــــی که به دنبـــــال سیــبی که آدم را گــــاز زد ، هبـــــوط کردم
و جاذبه ی فرود ِسیب ازدرخت را
همان قانون جاذبه ی چشم های " آدم " دانستم
و نقض کردم قانونِ نیوتن را !
و در این عدم گشتم و گشتم
و نه سیب ِگاز زده را پیدا کردم
و نه هیچ نشانی از آدم !
فقط دندان های موجوداتی دو پا با کله هایی شبیهِ انسان را پیدا کردم
که می دریدند بی هیچ شرافتی
و آن دورترها جنازه ی هابیل را بر دوش قابیل دیدم
که به برادریشان سوگند می خورم
چشمهایم کور بودند برای دیدن آن همه نعمت های ِخدا !
و من حوا بودم
وقتی زنانی را دیدم که از سبدشان بوسه می ریختند
برای سوزاندن مردهای بی پناه
و روی زمین
بوته بوته
عشق ِ نا مشروع حاصل می شد
و من حوا بودم
وقتی وعده آمد که بهشت زیر پای ِ مادران است
و مرا جایی پایین تر از بهشت دفن کردند
و از آن پس نامم زمینی شد !
نه ! دیگر نمی خواهم حوا بمانم
حوا شدن _بودن_ماندن
خیال ِ بلوغ ِ تکامل نیافته ام بود
مرا به آسمان باز گردانید ...!

جایزه ی ادبی ایران به روز شد .
+ عکس : Salih Güler


+ نوشته شده در 87/07/05 | ساعت14:7 | توسط فاطمه عباسی |


به یه بازی دعوت شدم از طرف لیدا خانوم تصویرگر . که قرار شده تو این هفته عجیب ترین تصویری رو که دیدیم بذاریم تو وبلاگمون تا همه ببینن . من تصویر عجیب زیاد میبینم لیدا جون . یکیش تصویر خود تو ! :دی اما جدی عکس زیاد دیدم و میخوام تقلب کنم بیشتر از یکی بذارم ! با اجازه . همه ی دوستایی هم که میان تو وبلاگم و من میرم تو وبلاگشون به این بازی دعوتن ...

اولیش این آقاهه بود که احتمالا داره صورت معشوقه ش رو بعد از فسیل شدن لیس میزنه ! :

...

یکیش هم این بود !:

...

+ موهای بلندم را هیچ دوست ندارم !
+  موي بلند روي سياه ناخن دراز واه واه واه
...


+ نوشته شده در 87/07/01 | ساعت15:12 | توسط فاطمه عباسی |