|
" اگر میبینید کسی کار بزرگی نمی کند ، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی ست "
در این مدت نه چندان طولانی که بیشتر وبلاگ ها ، سایت ها ، مجلات و ... درمورد " کافه پیانو " نوشتند ، ما همچنان در حال خواندن لاک پشتی وار این رمان بودیم ! می گویم لاک پشتی وار چون رمان آنچنان غرقت نمی کنه که جذبش بشوی و نفهمی زمان چه جوری گذشت ... اما به قول دوستان انگار داری خاطرات خصوصی مردی رو میخونی که دفترچه خاطراتش رسیده به تو ، واسه همین دوست داری تا آخرش رو بخونی . از بین مجلات و روزنامه هایی که خریدم نقد این کتاب رو زیاد دیدم، اما هیچ کدامشون رو نخوندم و گذاشتم خودم به انتهای رمان برسم بعد شروع کنم به خوندن نظرات و انتقادات . امروز داشتم مصاحبه ی مجله ی نسیم - شماره سی و سوم ، مهر 87 - با " فرهاد جعفری " - نویسنده ی رمان – رو میخوندم که خیلی جامع تر و جالب تر از نوشته هایی بود که تا به حال تو هر سایت و مجله ی و ...دیگری خونده بودم . نویسنده با اینکه خیلی از مسائل رو بی پروا و جسورانه مطرح کرده که " نظام اخلاقی جامعه ی ما توصیف آن را نمی پسندد " ! ، اولین سوالی که تو ذهن آدم جرقه می زنه اینه که چه جوری کتاب توانسته مجوز بگیره ؟ که به گفته ی خود جعفری به خاطر زیرکی نویسنده بوده ! ما باور کردیم ، شما هم این حرف رو باور کنید ! اینکه اعتماد به نفس نویسنده اینقدر بالاست که در جواب مصاحبه گر که می پرسه : کتاب های بعدی تان هم همین قدر پر فروش می شود ؟ جواب میده که : " حتی بیشتر ... " خیلی برام جالب بود . بقیه دوستان همه چیز رو نوشتن و لزومی به ذکر دوباره ش توسط من نیست . اگر خودتون این رمان رو بخونید همه چی دستگیرتون میشه . یه نکته میمونه اینجا و اون اینکه صفحه ی آخر رمان نویسنده نوشته که چه چیز باعث شده دوازدهم دی ماه سال 85 شروع به نوشتن این رمان و صبح سحر 13 بهمن همان سال هم تمامش کند ! از نظر من آخر رمان به خوبی تمام نشد و من با همه ی ارادتی که به این نویسنده ی عزیز دارم وقتی به آخر رمان رسیدم که خود نویسنده هم گفته تو چه مدت زمان کمی نوشته این رمان رو یاد این بیت شعر افتادم : چون قافیه تنگ آید / شاعر به جفنگ آید !
اینا رو نوشتم تا آخر سر برسم به اینکه - اگر فرهاد جعفری اینو میخوند خیلی خوب بود - دلم میخواد حالا که فرهاد جعفری هم اینقدر دلش میخواد یه " کافه پیانو " ی واقعی داشته باشه یه سر بیاد شیراز ِ ما این " کافه پیانو" ی واقع در خیابون ستارخان رو بخره تا ما هم از فردا بیایم بست بشینیم تو کافه ش ، نه اینکه مثلا بشم "صفورا " و هر هفته پرفورمانس داشته باشم و عین دیوونه ها کز کنم کنج قفس و اینکه بخوام رقیب " پری سیما " بشم یا باعث ناراحتی " گل گیسو " ، نه ، به خاطر اینکه با درآمدش - که من و دوستام قراره مشتریاش بشیم - بتونه " یکی دو دست کت و شلوار تازه بخره که تویش احساس هویت کنه " ! به گفته ی نویسنده قسمت دوم " کافه پیانو " هم رو به اتمام هست و باید منتظر موند که قسمت دوم هم تعداد مخاطبانش اینقدر زیاد خواهد بود و به چاپ دهم خواهد رسید یا نه ؟! + جمله ی طلایی رمان رو هم فراموش نکنیم : " خوب نیست آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسک است ، دل ندارد و نمی تواند نفرینش کند ، از قضا آه شان خیلی هم دامنگیره ! + اینکه رمان " کافه پیانو " با رمان " بیوتن " - رضا امیر خانی - در صدر پر فروش ترین ها بودند و رقابت زیادی هم داشتند حتما خوندنی هستن . یه سرچ بکنید ضرری نداره ! + نوشته شده در 87/07/28 | ساعت19:38 | توسط فاطمه عباسی
اما + نوشته شده در 87/07/07 | ساعت12:18 | توسط فاطمه عباسی
و من حوا بودم + جایزه ی ادبی ایران به روز شد . + نوشته شده در 87/07/05 | ساعت14:7 | توسط فاطمه عباسی
به یه بازی دعوت شدم از طرف لیدا خانوم تصویرگر . که قرار شده تو این هفته عجیب ترین تصویری رو که دیدیم بذاریم تو وبلاگمون تا همه ببینن . من تصویر عجیب زیاد میبینم لیدا جون . یکیش تصویر خود تو ! :دی اما جدی عکس زیاد دیدم و میخوام تقلب کنم بیشتر از یکی بذارم ! با اجازه . همه ی دوستایی هم که میان تو وبلاگم و من میرم تو وبلاگشون به این بازی دعوتن ...
اولیش این آقاهه بود که احتمالا داره صورت معشوقه ش رو بعد از فسیل شدن لیس میزنه ! :
یکیش هم این بود !:
+ موهای بلندم را هیچ دوست ندارم ! + نوشته شده در 87/07/01 | ساعت15:12 | توسط فاطمه عباسی
|
تشويش مسلماني اي مه تو كه را ماني من واله ي يزدانم ، در حلقه ي مردانم زين بيش نمي دانم ، اي مه تو كه را ماني صفحه نخست عناوين مطالب گذشته
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387
سبز آبی جایزه ادبی ایران حسین پناهی اسماعیل قربانی |