
اهل کدام نیم کره ای ؟
که فاصله ها گر چه نزدیک اما عجیب دور اند ...!
فرسنگها هم که راه بروم ،
حوالی این کره هم که بچرخم ،
باز کره ی مریخی چشمانت موطن من است ...
اهل کدام نمیکره ای که آسمان بالای سرت ،
گهگاهی جایش را به تو می دهد و تو سایه بالای سرم میشوی...!
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|

1.نمایشگاه کتاب تهران ،راهروی شماره ی 1۲،غرفه ی 27 ،
انتشارات سخن گستر،کتاب "برای روزهای مبادا " .
2.بالاخره چاپ شد ، نوشته های من و باقی دوستان .
۳.با تشکر از آقای محسن سراجی عزیز .
http://saraji.blogfa.com/
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


نوشتن و بازی بازی روی این سطر های نا موزون را عجیب دوست دارم ...
هر چند کلمه ها ناچیز ... هر چند دستان من نا توان ... هر چند قلم روان نباشد ...
باز هم میشود تو را سیاه مشق هر شبم کنم ...
!
تکلیف امشب :
تو را به نام کوچکت مشق می کنم !
غلط نمی نویسم ، قول می دهم .
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|


هیس!
آرام تر قدم بردار
روی این سنگ فرش صامت کوچه
دیگر ، صدای پایت هم
ویرانم می کند ...!!!
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|

کلمه ها را در برابر حرفهایت گم می کنم
و با شوقی عجیب انشایت می کنم
تا بدانی لال بودنم نه از سردی
بلکه از آن" نخ " ی ست که به لبانم دوخته اند ...!
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


" آدم " من میشوی ؟
برای " حوا " بودن
" تو " را کم دارم ...
نترس !
خدا در آغوش من است .
گناه تو " دوست داشتن " من است .
چه عذابی بالاتر از " بودن " در آغوش یکدیگر
در " جهنم " این زندگی .... !!!
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


بگو برف نبارد
قطع کن این ریزش مکرر را
پاهایم برهنه است
بگو پاپوشم را بیاورند
نه ، دلم را برهنه می کنم
بگو دلم را سفید پوش کند
شرمم میشود
می ترسم نگاهش کنم
مبادا که از سیاهی من رنگ بگیرد
آن وقت تو بگو ...
سفیدی اش را به رخم نمی کشد ؟
جای پایم را چه کنم ؟
نه ، بگو خط بکشند
دور آن محدوده ای را که من قدم گذاشتم
مبادا کسی از آنجه عبور کند ...
باور کن فقط سطحش گولت می زند ...
تو خالی ست
نه ، آب میشوم از این بی آبرویی
حتی زود تر از برف ....
پ.ن :
آدم برفی ات می شوم ...
قول میدهم ...
بساز و خرابم کن ...
فقط ذوبم نکن ...
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


حالا که آمدی
بگذار آذین ببندم خیابانها را
برای چشم روشنی دیگر آب نمی ریزم
روی این کوچه های خاک گرفته
تا مبادا بوی نم
در هوای دلت بپیچد !
پ.ن :
" جیغ " نمیکشم دیگر
باورکن ... نه " بنفش " و نه هیچ رنگ دیگری
فقط نجوا کنان کنار گوشت زمزمه میکنم که :
دوستت دارم ... نازدانه ی من !
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


هان ؟
به چه نگاه می کنی ؟
... آه...اینقدر دنیا را با چشمانت زیر و رو مکن ...!
کارتن ها کفاف تو و خواهرت را می دهند ،
گورهای خالی هم پناهگاه خوبی است !
شام هم کمی آن طرف تر ...
"می رسد ته مانده ی بشقابها "
انتظارت را عبث مپندار
مگر وعده ی " اربابان " حق نیست ؟!
اربابان وعده ی فرج داده اند !
ظهور آقـــــا نزدیک است !
اینجا تهران است !
صدای جمهوری اسلامی ایران !
هر که زورش بیشتر ... برجش مرتفع تر !
اینان پیروان مولایشان مرتضی علی اند !
...
دیوانه ام نکن ...
دستت را بکش ...
این قرآن و دعاها را در جیبم فرو مکن...
معجزه نمی کند !
مکتوب شده ، این سرنوشت ، بر پیشانی ات !
اینجا تهران است !
به علت ریزش برف و بوران ...
این به اصطلاح مسلمان ها
تا اطلاع ثانوی قلب هایشان " یخ " زده است ...
تو محکومی ...
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


چه بلند اوج گرفتی !
آن هنگام که تو را برتر از سیه چشمان دیگر فرض کردم !
آنقدر ها افتاده ام و زخمی شده ام
که دیگر آموخته ام ...
نه تو را و نه کس دیگر را ...
آنقدرها بالا نبرم ...
که بعد از سالیانی
آنقدر رشد کنی !
که دیگر دست خودم هم به تو نرسد !!!!
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی


کمی دیر کرده ای ...
برای در آغوش کشیدنم ... برای گرفتن دستانم ...
آن هنگام که ماه و هفت آسمان هم برای "رقص شبانه مان "
چشم انتظار تا صبح پلک بر هم نمی زنند ...
نگاه کــــــــــــــــــــــــن !
پلک که بر هم می زنی آسمان ستاره می پاشد در من!
دیده بودی ؟ این همه دلداه به گوشه ای از لبخندت ؟!
پ.ن :
در ستاره چینی نگاهت ...
تمام تاریکی جهان را با نوری از مردمک چشمانت منور کردم ...!!!
ولنتاینت مبارک ماه من !
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی

من از هراس دستبرد شبانه ات
به باکره گی ام بود که ،
نا خواسته نخواستمت !
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|


فرصتي براي گريه نيست
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد اول بار که گريستم
انگار مادرم نيز
تمام برگهاي باغچه را
از مژه مي باريد
وسالها بعد
پدرم از آن سوي گريه هاي مادر
به جاي عروسک
اسب سپيدي برايم آورد
واين آغاز شاعر شدن دخترکي بود
که ديگر موهاش را دم اسبي نمي بندد
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد نخستين زمين خوردنم را
که از خراش زانوم
ماهي قرمزي روي خاک افتاد
ومن دريا بودم
دريا
ازپس گريه هاي مادرم
واز دور دست سرزميني که پدرم
چشمهايش را در آنجا گريست
شانه هايم را تکان دهيد
به ياد مي آورم
چشمهاي مردي
که از جمعه بازار هاي عشق آباد/با روسري ترکمني
با تاجي از گلهاي سرخ
مي آيد که عاشقم کند
تا دلم بهانه اي شود زخمهاي دو تارش را
شانه هايم را تکان دهيد
من از خشونت خاک مي ترسم
تنگ آبي روي جنازه ام بريزيد
تا ماهي هاي غوطه ور در ولولاي تنم
تشنه نميرند...!
پ.ن :
شاعر من نیستم !
شاعر : ؟
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|
